آنانی که شعار انقلاب سوسیالیستی به رهبری طبقه کارگر در ایران سر میدهند، دروغ میگویند، ضدیت انان با دیدگاه ها و بینشهای انسانگرایانه و اصرار ورزیدن بر بینش سنت گرایانه توسط طیفی از چپ ایرانی،  تنها حکایت  انفعال و سکون فکری در تمام سالهای گذشته شان است. حکایتی از عدم تکامل فکری، توجه نکردن به شرایط و تحولات گسترده در دیدگاه چپ جهان و بی مسئولیتی نسبت به شرایط سیاسی و اجتماعی ایران است. اینها مقولاتی است که ضرورت تکرار بحث دهه سی به بعد اروپا در مورد بینش چپ سوسیالیسم را ایجاد نموده است. اگر مارکس و انگلس و اروپاییان مبدع سوسیالیسم انقلابی بوده اند و مانیفست کمونیسم 1848 را طرح نموده اند، در همین سرزمینها نیز به تعدیل و اصلاح و تکامل آن پرداخته اند. اگر غیر از این بود قطعا میبایستی نگاه چپهای اروپا و جهان نسبت به مارکس پیامبر گونه تر می بود. چپهای ایرانی تنها لازم است مروری بتاریخ تحولات مثبت فکری چپ جهان داشته باشند، تا دریابند که مانیفست مارکس آخرین پیام بشریت نبوده و وی نیز آخرین پیامبر برابری طلبان نیست.!

**

بحث سوسیالیسم دیگر چندان ضرورتی ندارد همچنانکه  ساختار سوسیالیسم ضرورتی برای تکرار ندارد. این یک واقعیت تاریخی است و باید آنرا پذیرفت که پس از واژگونی سوسیالیسم واقعا موجود بعنوان یک تجربه عینی و عملی، مارکسیستهای کشورهای عقب مانده در خلاء و بحران تئوری و عمل قرار گرفته اند و در بین دو فرآیند گدشته و آینده در جستجو و تلاش بسر میبرند.

اکنون علاو بر دلایل تاریخی بسیار، علت اصلی بحران چپ را باید در عدم دارا بودن استراتژی و هدف مدون دانست. تقاضا و اجرای عدالت که خواست همه ابناء بشراست در مسیری بغیر از سوسیالیسم برای آنان معنای دیگری دارد، اما باید دانست تکرار شعارهای مبهم چرخاندن شمشیر ذهن و شعار در هوا است، اینگونه اندیشیدن رفتن به جنگ باد است. از آنجاییکه اینگونه رفتار، ایده آلیسم مطلق است، باید نظرات را به واقعیتها جلب نمود. دیگر باید با واقعیتها بطور واقعی روبرو شد.

شعارهای پرولتاریا در فضای مسموم و کشنده دوران استالینسیم گم شد، گویی اینکه هپچگاه پدید نیامده بود. مارکسیستهای شوروی (بلشویکها) که انقلاب اکتبر را با کمک پرولتاریا وبصورت عمده دهقانان بدست آورده بودند، به رهبری لنین، انقلاب بورژوا دموکراتیک منشویکها را از پای در آوردند و موجب شدند تا مسیر انحرافی تاریخ روسیه الگوی کشورهایی گردد که بعدها به اردوگاه آن پیوستند.

73 سال بعد، سوسیالیسم واقعا موجود که فبله گاه بسیاری از احزاب و جریانات در کشورهای پیشرفته و عقب مانده و در حال تغییر جهان بود، همچون کاخی پوشالی بر باد رفت و رویاهای ذهن گرایان و الگو پذیران کشورهای دیگر را نیر بر باد داد، گویی اینکه این زمان طولانی، 73 دقیقه تاثیر مثبت بر جای نگذاشته بود. سقوط شوروی معضلات قومی و قبیله ای را بر انگیخت که قبل از انقلاب اکتبر دامنگیر کشورهای اقماری بود.

امروز پس از سقوط شوروی توهمات در بسیاری کشورها فرو ریخت و سوسیالیسم واقعا موجود جای خود را به رئالیسم نسبی موجود داد. گارباچف آخرین میراث دارسوسیالیسم که متلاشی شدن سوسیالیسم در جهان را اعلام کرد، در پی ورشکستگی اقتصاد شوروی و آغاز تغییرات در کشورش اعلام نمود: تغییرات آغاز شده، جامعه به عقب بر نمیگردد.

گارباچف در مقدمه پروسترویکا عنوان کرد: دنیا تغییر کرده است، دیگرآنچنان نیست که زمانی بود. بنا بر این مسائل جدید دنیا را نیز نمیتوان بر اساس تفکری حل کرد که از قرنها قبل به ما رسیده است.آیا میتوانیم همچنان این برداشت خود را صحیح بدانیم که جنگ ادامه سیاست است با وسایل دیگر؟!!

اهمیت گفته های آخزین بازمانده سوسیالیسم شوروی از آن جهت مهم است که به عینیت موجود درشوروی سابق پرداخته است و در برخورد با واقعیات مهم جهان، نا کار آمدی سیستم سوسیالیسم و حل معضلات خود را در گرو حل معضلات بشریت ارزیابی کرده است. وی میگوید: “به رغم تمامی تضادها در دنیای امروز، به رغم گونه گونی سیستمهای اجتماعی و سیاسی و به رغم راههای متفاوتی که ملتها در جریان تاریخ بر گزیده اند، این جهان کلی است که تفکیک ناپذیر است. همه ما مسافرین کشتی زمین هستیم و نمی بایست فرصت دهیم که ضایع شود، کشتی نوح دیگری وجود نخواهد داشت.”( پروستریکا)

بر اساس این گفته ها و نوشته ها ی کسی که خود بانی و مسئول حفط یک نطام سوسیالیستی بود، بنظر میرسد که  هرتلاش دیگری در آزمون و خطا در جوامع بشری و کشورهای پیرامون، تکرار تاریخ و بی خردی محض بشمارمی آید، مگر آنکه تجدید نظری قاطع در میان باشد که راستای تاریخ جهان و از جمله ایران را در ورطه چنین آزمونهایی قرار ندهد.

اکنون به زوایای مختلف این بینش میپردازیم تا اختصاری از واقعیات تجربی را عنوان کرده باشیم

از آنجاییکه پس ازمارکس چندین شبه مارکس دیگر متولد شدند که پس از وی بدیل تئوریک دیگری را نیز  عملی نمودند، بنا بر این، اشکالات و معظلات دیگری در پدیده انقلابات و ماهیت سوسیالیسم بوجود آمد. اینها از جمله مارکس- لنین، مارکس ومائو، مارکس و کیم ایل سونگ، مارکس و کاسترو ، مکتب فرانکفورت و مارکس و انقلابات خلقی منطقه ای و خرده ریزه های دیگر که چندان مورد نظر نیستند.

پس از تئوری انقلاب سوسیالیسم منحصر به پرولتاریا، که میبایستی فقط در کشورهای صنعتی رخ میداد و نمیبایستی تغییری در اصل تئوری آن داده میشد و تروتسکی بخاطر آن سر خود را بر باد داد، لنین انقلاب سوسیالیستی خود را با دهقانان شریک  نمود و مائو چون اصلا پرولتاریا نداشت یک انقلاب سوسیالیستی خالص دهقانی و به سبک خود انجام داد. با این نابسامانی فکری و فاصله گرفتن تئوریک از مارکس، کاسترو ابتدا یک انقلاب توده ای انجام داد و پس از 2 سال  نام انقلاب سوسیالیستی را برای انقلاب خود برگزید و  به این ترتیب هرکسی میتوانست هر نوع تحول سیاسی را با نام انقلاب سوسیالیستی عرضه کند و به دلیل  فقر و نا امیدی و ناآگاهی در کشورهای عقب مانده توسط توده های سرخورده  فورا مورد پدیرش قرار میگرفت، در این وضعیت سوسیالیستهای متوهم  تنها مجبور بودند فقر را عادلانه بین توده ها تقسیم کنند.

باید در نظر داشت آنچه مارکس، آنگلس، لنین و مائو عنوان کردند با آنچه اکنون در جوامع وطیفهای سیاسی کشورهای جهان تحت عنوان “تحولات سیاسی” و یا انقلاب بیان میشود، کاملا تفاوت وجود دارد.

انقلاب دموکراتیکی که از سوی مارکسیستها  و آنچه که لنین ترسیم کرده است با آنچه که در فرآیند تحولات جهان رخ میدهد، هم از نظر شکل و هم محتوا کاملا متفاوت است. لنین در تحلیل انقلاب دموکراتیک 1905 هیچ نقشی برای کاتالیزورهای بورژوایی قائل نبود و دموکراتهای آنان را برسمیت نمیشناخت. به همین دلیل به محض قدرت گیری منشویکها و اس آرها در فوریه 1917 با طرح تزهای آوریل، تحول انقلاب بورژوا دموکراتیک در اکتبر همان سال را مورد تهاجم قرار داد و باعث گردید که شوروی دوران پر تلاطمی را با نام سوسیالیسم آغاز کند.

به این ترتیب تا سال 1993 پس از کشته شدن بیش از 20 میلیون انسان در شکنجه گاهها ، تبعیدگاهها و گولاکها و اعدام و ترور بسیاری از رهبران سیاسی( کامنف، رینویف، بخارین، تروتسکی و….)، سیستم سوسیالیسم بکلی از هم پاشید.

 

با شکست شوروی، کمونیستها و سوسیالیستهای جهان تلاش کردند که سردر گمی های فکری خود را در لابلای تاریخ جستجو کنند تا اینکه نسخه ای دیگر در تداوم راه انقلابی بیابند.. مقاطعی از تاریخ قبل و پس از سقوط سوسیالیسم واقعا موجود، در مباحث درون گروهی بسیاری از مارکسیستها به تقابل یا نزدیکی سوسیالیسم و دموکراسی مربوط می شده است. نورمن گراس به پیچدگی این بحث اشاره دارد و تلاش میکند که پیچیدگی رابطه بین سوسیالیسم و دموکراسی را که تا سطح بسیار گسترده ای با آزادی پیوند دارد حل و فصل نماید.

در بخشهایی مارکسیستها به اصول تحول طبیعی و منطق سرمایه داری پرداخته و به اصول و ویژگیهای مثبت آن پرداخته اند. البته این مورد بسیار مهم است چون آدام اسمیت نیز همچون مارکس در اجتناب ناپذیر بودن روابط سرمایه داری معتقد بود، اما برای تعدیل نمودن آن و تاکید بر اصول مثبت و همچنین توجه به رابطه انسانی واخلاقیات، بسیاری از اندیشمندان وارد عرصه تقابل نظری شدند. در این نوع نگاه سوسیالیستهای نو گرا  تلاش کرده اند بین آزادی و دموکراسی و پیوند آن با مفاهیم سوسیالیسم  راهی بیابند.

بنا بر این بدیهی است آنچه که مارکسیستهای پس از شوروی را مجاب ساخته است تا در ایده های خود تجدید نظر نمایند، شکست سوسیالیسم انقلابی وگسترش تحولات عظیم اقتصادی، سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی در خود جوامع سرمایه داری در سطح جهان است. یعنی بر خورد با اصل واقعیتی که با آن روبرو یند و با آن زیست میکنند. به همین دلیل روشن است که بتدریج تضاد خود را نسبت به آزادی و دموکراسی که اتفاقا پدیده ای بورژوایی هستند تغییر میدهند و خود را با آزادی خواهی و حاکمیت مشارکتی و قواعد دموکراسی همراه میسازند.

بدیهی است چپ نمی تواند خود را در مقابله و تضاد قهر آمیز با دموکراسی و آزادی جهانی، بعبارتی با بورژازی تعریف کند. این بدترین حالت برای چپهای واقعا موجود است ، چون در غیر این صورت مجبورند خود را در مقابل خواست ملتهای دربند قرار داده و در کنار استبداد از هر نوع آن قرار گیرند( استبداد مذهبی در ایران). چپ نمیتواند صرفا با بیان مواضع ضد سرمایه داری و ضد بورژوازی خود را واکسینه کرده و از تمام مسئولیتهای اجتماعی  خود سر باز زند. این عبارات تکراری حتی در خود شوروی و در کنگره 20 و 22 مورد تجدید نظر قرار گرفت و در 1993 بطور کلی بکناری گداشته شد.

بنا بر این در شرایط فعلی، طرح سوسیالیسم  تکرار بی ثمر تاریخی است که در کشورهای جهان و در نزد جامعه آکادمیک جایگاهی ندارد. در ایران نیزاینگونه است. دیگر نباید سوسیالیسم را با هر مقوله دیگر در هم آمیخت تا اینگونه تصور شود که پدیده  جدیدی بروز کرده است و پیامبری دیگری ظهور کرده است.

 

 

 فرآیند تحول تئوریک در چپ:

تشریح مارکس از ساختار طبقاتی جامعه سرمایه داری با استفاده از روش شناسی(متدولوژی) اقتصاد سیاسی کمک بزرگی بوده است ، اما نتیجه کیفی و درجه تعیینات تمامی زوایای شناخت را در بر نمیگیرد  و همین جا است که گئورگ لوکاچ به این وجه مهم شناخت مارکس ایراد وارد میکند و میگوید” وزنه اکونومیستی در تشریح روابط سیاسی و اجتماعی آنقدر سنگین است که مارکس را از سایر عوامل در شناخت باز داشته است” (مبارزه طبقاتی). اما همانگونه که گفتیم، بررسی های بعدی بر پروسه شناخت افزود، که در نهایت توانست ویژگی های کلی را از نظم ساختارطبقاتی بدست دهد. مارکس بارها گفته است که بورژوازی دشمن خود را آفریده است. پرولتاریایی که با افزودن ارزشی مازاد بر کالا در قبال کار اضافی، بر سرمایه  بورژوازی اضافه نموده است.

بر اساس بررسیهای بعدی بسیاری از اندیشمندان، مارکس به این مسئله توجه جدی نکرد که تولید علاوه بر اینکه باعث قوام بیشتر بورژوازی میشود که این قوام و چرخش سریعتر سرمایه درتولید، برمصرف میافزاید و نیاز به فرآیند رشد ابزار تولید تا سطح اتوماسیون وکامپیوتریزه شدن را ایجاد میکند. مارکس با نگاه قرن نوزدهمی به ابزارتولید معتقد بود که خیل پرولتاریا همراه با لشکر بیکاران و تورم های افسار گسیخته درابتدای قرن بیستم از پرولتاریا طبقه ای ساخته است که پورژوازی و نظم سرمایه داری جهانی را تغییر خواهد داد. اما روند رشد ابزار تولید، طبقه در خود و برای خود کارگر در کشورهای پیشرفته را از ماهیت قرن نوزدهمی دور کرد. بطوریکه خود لنین در اثر امپریالیسم خود بیان کرده است که “سرمایه داری از طبقه کارگر، اریستوکراسی کارگری ساخته است”، به معنای روشنتر طبقه کارگر دیگر دارای خصیصه انقلابی، بویژه در کشورهای پیشرفته محسوب نمی شود. جبران “بازده نزولی نرخ سود” در تولید، حاصل از ارزش اضافی، در بخش تولید و کارگری و اتخاذ سیاست های تامین منافع نسبی کارگران، این کشورها را هر چه بیشتر بسوی ثروتهای کشورهای خاورمیانه و نفت خیز سوق داده است.

 

تحولات فکری چپ

دهه 1930 اروپای غربی شاهد پالایش نظرات مارکس ، انگلس و لنین  بود.  مکس هورکهایمر ، مارکوزه ، آدورنو در مکتب فرانکفورت و پس از آن یورگن هابر ماس 1970و چپ نو با اندیشه ای رئالیستی وارد عرصه تقابل نظری با اندیشه های راهبردی سوسیالیسم و نقد نظام سرمایه داری شدند.

با پذیرش پدیده جامعه مدنی توسط  نئوتجدید نظر طلبان،  آنتونیو گرامشی نیزدر طرح نظرات خود در باب جامعه مدنی آنرا پدیده ای قابل ارزش دانست ، مفهومی از مدنیت که از عصر روشنگری کانت ، جان لاک، به همراه منتسکیو و روسو ماهیت  بشری جامعه انسانی را درقالبی که آنرا از ماهیت حیوانی جدا میکرد، پایه ریزی کردند. توماس هابز اما معتقد به “جدال اجتناب ناپذیر بین انسانها بر سر منافع بود و تصویری از حکومت ساخت که همه چیزدان است و قادر به حل نابسامانیهای جامعه فرانسه است”(لویاتان). این در حالی بود که مارکس نیز بر اساس تئوری دیکتاتوری پرولتاریا، آنرا منشاء برابری و عدالت ارزیابی می کرد. مارکس با اندیشه برقراری سوسیالیسم  جامعه مدنی را پدیده ای بورژوایی که در خدمت نظام سرمایه داری قرار داشت، مطرح کرد.

.

از نظر انتونیو گرامشی “تفکیک قوا محصول مبارزه جامعه مدنی و جامعه سیاسی بوده است. از نظر وی هر جریانی اجتمایی جدا از حکومت به مثابه جزعی از جامعه مدنی است”. وی بدرستی به این مهم اشاره دارد که “حاکمیت لیبرالیسم و بوروکراسی در کسوت دولت آنگاه که به یک کاست تبدیل شود به یک نیروی تقابلی با جامعه مدنی تبدیل میشود”.( دولت و جامعه مدنی- انتونیو گرامشی- عباس میلانی)

در جوامع کنونی لایه های اجتماعی که پیکره جامعه مدنی را شکل میدهند حدفاصل بین دولت و مردم را بصورتی  منسجم و سازمان یافته شکل میدهند. این جوامع  کلیه نهاد های فرهنگی، سیاسی، و حتی اقتصادی هستند که در حفظ شرایط توازن بین آزادی و عدالت و محدویت نقش دولت تاثیر تعیین کننده ای برعهده دارند.

 

رجعت یا برگشت سوسياليسم و باز گشايي دروازه هاي چين و اضمحلال شوروي و تمامي كشورهاي اقمار يا

كمپ سوسياليسم بر اين واقعيت تاكيد دارد كه راه اصولي در حل معضلات بشري ازدروازه استالينگراد يا پكن عبور نمی کند. اولا بايد اين انديشه را كه تفكر فردي يا مكتبي خاص، براي بشريت تصميم گيري كند به كناري  نهاده و به اصل فسلفه طبیعت بشر و به واقعيت آن  رجوع نمود. دوما ازاتحادها و ائتلافهای نانوشته با  نیروهای مذهبی نظیر اسلام گرایان که دقیقا مرکز تفکرشان را استیلای قوانین الهی برجوامع بشری تشکیل می دهد و با این برداشت غلط که آنها ماهیتی همسو با چپ دارند، بشدت خود داری نمود. این ایده غلط مشخص نیست از کدام نابغه چپ برخاسته است که حدودا تعمیم پیدا کرده است، حداقل آنرا میتوان در چپ ایران بروشنی مشاهده کرد.راجع به ان موضوع بحث خواهیم کرد.

 

چپ ایرانی و نسل کنونی :

جنبش چپ در ایران دوران نسبتا طولانی را پشت سر گذاشت اما هرگز نتوانست در خود تحول فکری عمده ای ایجاد نماید. آسیب سیاسی این جنبش به همراه سایر نگرشها و گرایشات سیاسی، بصورت حذفی توسط حکومت جمهوری اسلامی، فضای سیاسی چپ را دچار خلاء نموده است، بگونه ای که تقریبا اثر چندانی ازاین بینش در داخل کشور باقی نمانده است.

از سوی دیگر ایستایی ذهنی برخی عوامل و گرایشات چپ از زمان و عصر تحولات نوین و تغییرات اساسی در جنبش چپ جهان و دانسته های موجود در عرصه جهانی، لاجرم به تکرارشعارهایی میانجامد که دهها سال است که درزیر خروارها مطالب تجدید نطرشده گذشته تا کنون مدفون گشته و دیگر اثری از آنها باقی نمانده است.

بیش از سه دهه است که چپ ایران همواره از مافوق چپ به ماورای راست درغلطیده و در کمترزمانی توانست با واقعیتهای موجود در کشور آنگونه که لازم است  بر خوردی واقعی نماید. نگاه چپ اگر از روی حاکمیت دینی بر داشته نشود، به رفرمیسم و حفط شرایط موجود استبدادی حاکم بر کشورمیاندیشد و اگر از سد آن عبور کند، به بن بست و انقلاب سوسیالیستی و تضاد  با امپریالیسم میانجامد.!

مازیار بهروز در شورشیان آرمانخواه و ناکامی چپ در ایران در تقسیم بندی خود از نگرشهای چپ پس از انقلاب سال 57 اینگونه بیان میدارد:

اکنون سه دسته کلی را میتوان در میان مارکسیستها متمایز کرد.

اول کسانی که عملکرد گذشته مارکسیسم در ایران را مورد انتقاد قرار میدهند اما هنوز از درون الگوی شوروی یعنی مارکسیسم لنینیسم به جهان مینگرند.این دسته شاید بخواهند الگوی شوروی را اصلاح کنند اما حاضر نیستند مرزهای آنرا بشکنند.

دوم کسانی از گدشته انتقاد میکنند اما بیشتر دل نگران آینده و مفهوم سوسیال دموکراسی اند. از نظر این گروه سوسیال دموکراسی یک تابو، نام رمزی برای پذیرش نظام بورژوایی و از دست دادن شایستگی های انقلابی است.

سوم کسانی که از  گذشته گسسته اند اما طبعا نسبت به آینده ناشناخته دچار تردیدند.در این گروه تفکر نسبت به نقطه ضعف های واقعیت های گذشته از یکسو و واقعیت های بین المللی بورژوازی امروز جهان از سوی دیگر واکنشی است که نمیتوان آنرا نادیده گرفت”، بعبارت روشنتر فاصله گرفتن از گذشته و ایجاد تغییر در تفکرات گذشته. بنظر میرسد این نگرش دارد به نحو روز آفزونی در میان مارکسیستهای ایرانی به گرایش مسلط تبدیل میشود.( شوشیان آرمانخواه ص 272)

و لازم است به یک واقعیت روشن دیگر اشاره کنیم و آن این است، آنانی که از گدشته خود تجربیات لازم را دریافته اند، از وحشت اتهامات  از سوی این و آنی که هیچ از تاریخ ایران و جهان نیاموخته اند از بیان نظرات خود در هراسند. این رسم جنبش چپ ایران است که بیش از شنیدن استدلالات تحقیقی دیگر، مارکهای نچسب خود را متوجه این و آن نمایند.

سیاست حذف چپ از جامعه توسط جمهوری اسلامی، شرایط متفاوتی را نسبت به گذشته رقم زد. نسلهای جدید از تفکرات چپ آگاهی اندکی دارند. طبقه کارگر بیش از آنکه به کسب قدرت سیاسی بیاندیشد به اشتغال و تامین معاش فکر میکند. لشگر بیکار کارگران به شغلهای کاذب پرداخته و یا  در غرقاب حکومت به اشتغال و تامین زندگی می پردازند. وضعیت فرهنگی این طبقه مختل شده و همراه با سایر بخشهای اجتماعی حقوق بگیر آسیبهای جدی بر شکل و ماهیت آن وارد آمده است. بخشهای متوسط اجتماعی بر اثر کاهش در آمد بسمت اقشار ندار جامعه رانده شده و از نظر معیشت در سطحی معادل کارگران و لشگر بیکاره ها قرار گرفته اند . مشکل اقتصاد، عمومی و فراگیر شده و نیاز به تغییر سیاست کلی حاکم بر کشور به یک ضرورت تبدیل شده است. در این میان اما نشانی از تفکر چپ وجود ندارد. نگاه عقلایی باید در چپ تعمیم یابد  و به درد های مشترک اجتماعی، نگاه انسانگرایانه داشته و در جنبش عمومی تعمیق یابد.

در اینجا لازم میبینم قدری راجع به نقش روشنفکر بپردازم تا روشن شود که روشنفکران دون کیشوتها و رابین هودهای زمان خویشتن نیستند. اگر تعریف درستی از این پدیده و مقوله نشود روشنفکران ادعایی درتداخل وظایف خود درنگ نمیکنند.

من تفاوت قائل هستم بین یک آوانگارد انقلابی و یک روشنفکر، و از آنجاییکه دوران آوانتوریسم انقلابی بسر آمده باید بسیار با احتیاط نسبت به پدیده روشنفکر نظر داده شود.

بدوا معتقدم روشنفکر نباید در حوزه ایدئولوژی تعریف شود، حتی در طول تاریخ در تحولات سیاسی ایدئولوژیک باید نقش روشنفکر را در طرد این همانی و صاحب اندیشه تغییردانش فرهنگ دانست. روشنفکر و متفکر لحطه ای در ایستایی تاریخ و فرهنگ و تفکر تامل نمیکند. بنا بر این ماهیت روشنفکر در این دوران ورای ماهییت ایدئولوژیک و دارای ویژگی خاص خود است. سی رایت میلز در مورد روشنفکر نظر خود را چنین بیان می دارد. “هنرمند و روشنفکر از جمله شخصیتهای انگشت شمار باقیمانده ای هستند که برای مقاومت و جنگیدن با رفتارهای قالبی و پیامد آن که مرگ و نیستی چیزهایی است که مغرورانه زندگی میکنند، مسلح اند. اینک درکی تازه برای نقاب از چهره بر داشتن و خرد کردن تصورات قالبی لازم است که ارتباطهای نوین(یعنی نظامهای کنشی مدرن) ما را در باتلاق آن فرو برده است”.

طرح و بیان واقعیات از یکسو و اصرار در خروج اززمان خویشتن بسوی آینده، تلاشی است که هر متفکری در آن غور میکند. ادوارد سعید میگوید:”روشنفکر کسی است که همه هستی اش به یک تشخیص و تمیز انتقاد موکول است، تشخیص و تمیزی که حاضر به قبول فرمولهای ساده، عبارت های پیش پا افتاده و یا یکنواخت و در واقع همسازی با آن چیزی نیست که قدرت یا سنت باید بگوید و انجام دهد. این صرفا یک عدم پدیرش کنش پذیر نیست، بلکه روشنفکر به بیان آن در انظار تمایل دارد” (روشنفکر از نظر ادوارد سعید).

حال که سوسیالیسم در جایگاه قابل تاملی در اندیشه جهانی قرار ندارد، اصرار بر یافتن همسو و هم پیمانی همچون جریانات اسلامی به منظور ادامه سیاستهای گذشته بزرگترین خطای استرتژیک چپ بویژه در نزد چپهای ایران است. این نگاه جبرا چپ را در کنار حکومتهای مذهبی نظیر جمهوری اسلامی قرار می دهد و از آنجاییکه که فروپاشی نتیجه حتمی چنین حکومتهایی است، چپ با اتهامات همکاری با ایدئولوژی دینی و جنایتهای حکومت بطور قاطع فروپاشی اعتباری خواهند نمود، گرچه تا کنون چنین بوده است. در واقع تفکر کاذب ضد امپریالیستی مذهبی باتلاقی برای چپهای ایران محسوب می شود.

باید با واقعیت ایران همانگونه بر خورد نمود که واقعی است، دیگر شوالیه های قهرمان رهبران بلا منازع انقلابات از انواع مختلف نمیتوانند در یک قالب بسته روشنفکربمانند. هیچ جریان، حزب و یا سازمان مدعی نمیتواند به سرانجام مقصود خود با موفقیت بیندیشد. شعارها و گفته هایی که اهداف اتوپیایی محض را نشانه بروند راه بجایی نخواهند برد. باید به همه تاریخ اندیشه کرد و قالبهای آنرا تغییر داد.  انسان در فرایند تغییر، و اصل پدیده تغییر است و تغییرات بدون اندیشیدن فعال، غیر محال است. باید از نقش پیرو فرمانبر اصول غیر قابل تغییر خارج شد، قالبها را شکست و خود شد و به آینده  بشریت خردمندانه نگریست. سوسیال دموکراتها باید تاریخ را دریابند.

 

 

 

 

                                                                                               عباس خرسندی