
از رنجی که بُرد
” مسعود عزیر……خوب میدونی که من با اعتقادتی که دارم انگیزه کارکردن و تلاش در راه آرمانم را دوست دارم، بدین خاطر با امید به اینکه در کنار تو بتوانم به این آرمان، حتی به اندازه ای ناچیز هم که شده خدمت کرده باشم، راضی به چنین کاری شدم… هر چند در طول زندگی تاکنون برام چندین بار سخت ترین اتفاقات افتاده و هر بار با هرجون کندنی که بوده خودم را نجات دادم ، پا پس نکشیدم ولی تُو این سن و سال و تو این غربت، با این فشار زندگی احساس کردم اینبار برام خیلی مشکل خواهد بود، هر چند که هنوز از دور شدن تو رنج میبرم و هنوز نتوانسم جای خالی ترو با رفیق دیگری پُر کنم، ولی باور کن از زمانی که بچه دارشدی و احساس کردم در کنار شیده عزیر پس از آن درد و رنج زندان، خوشبختی ، احساس آرامش بیشتری کردم و با تلاش و زحمت و کار بیشتر سعی کردم چیزی رو که با تو و به اتکای تو شروع کردم در نبود تو حفظ کنم به امید روزی که بتوانی دو باره از نزدیک کاری رو که در واقع خودت باید انجام بدی، فراهم بشود….”
برگی از برگ های زندگیِ مجله آرش(1994)
عکسی به یادگار 1995-امریکا