برگرفته از سایت عصر نو
۱۴۰۵/۰۵/۳۰
نوشتهای در چهار بخش
بخش نخست
همهچیز ناگهان روشن و نورانی شده است
اکنون زمانهی پس از هابرماس آغاز شده است. و حالا میتوان دید: زنان از مدتها پیش همهجا حضور داشتهاند. خلوتتر. ساکتتر. دیگر کسی نمانده است. همه درگذشتهاند، در سنین بسیار بالا.
افکار عمومی آلمان طی دهههای گذشته به نام چند مرد عادت کرده بود؛ مردانی که بهگونهای قابل اتکا از جانب کشور سخن میگفتند: قدرتمند، اهل مناقشه و خود نیز موضوع مناقشه. نهتنها همسایگان اروپایی پس از سال ۱۹۴۵ جمهوری فدرال آلمان را در اندیشههای آنان بازمیشناختند، بلکه جهان جهانیشده نیز هرگاه آنان سخن میگفتند، گوش فرامیداد.
اینها عبارت بودند از فیلسوف، یورگن هابرماس، و فیلمساز، الکساندر کلوگه؛ شاعر، هانس ماگنوس انتسنسبِرگر، و مصرشناس، یان آسمان؛ حقوقدان، اِرنست-وُلفگانگ بُکنفورده؛ جامعهشناسان، رالف دارندورف و اولریش بِک؛ مورخان، راینهارت کوزلک و هانس-اولریش وِلر؛ و نویسندگان، گونتر گراس و مارتین والزر.
کودکانی از نسل جنگ، یا سربازانی بسیار جوان.
کمی هم به گذشته نگاه کنیم: این روشنفکرانِ عمومی کسانی بودند که از خلال اندیشههایشان میشد دریافت آیا آلمان در حال آموختن مدنیت است و سازوکار درونیاش چگونه است. میشد فهمید دربارهی گناه و مسئولیت خود چه میاندیشد، دربارهی یادمان هولوکاست چه تصوری دارد و عدالت را چگونه میفهمد؛ ملت، دولت مبتنی بر حاکمیت قانون و تفاهم را چگونه درک میکند؛ و آیا پس از آن بربریت، سرانجام میخواهد بار دیگر برای عقل و خرد فضایی بگشاید.
و نیز اینکه آیا زنان شایستهی سخن گفتن و مورد توجه قرار گرفتن هستند؛ و نیز اقلیم، بدن، احساسات، تنوع زیستی و غیره.
روح کشور، مردانه بود و، مطابق الگوی پروتستان آلمانیِ خانوادهی اهل علم، در بیشتر موارد همسری در کنار خود داشت که امکان و فرصت فعالیت او را فراهم میکرد.
مرگ یورگن هابرماس در بهار امسال، تنها نه ماه پس از مرگ همسرش، در پایان این دوران، برجستهترین نقطهی گسست و تغییر را رقم میزند.
اما این را خوب میشناسیم: وقتی مهمانانی عزیز و ارجمند خانه را ترک کردهاند، فقط جای خالیای را که از خود بر جا گذاشتهاند احساس نمیکنیم؛ بلکه متوجه میشویم که پس از رفتن آنان، فضا گویی تازه نورپردازی شده و همهچیز روشنتر به نظر میرسد.
جای خالی، میدان دید را باز میکند.
اینکه درگذشتگان نمایندهی دورهای از تاریخ اندیشه بودهاند ــ دورهای که خود نیز گذراست ــ به شکلی ملموس از این واقعیت آشکار میشود که این مردان، پدر دخترانی نیز بودهاند که با کار فکری و حرفهای خود نامی برای خویش ساختهاند: بهعنوان استادان دانشگاه و نویسندگان، کارگردانان و مدیران موزهها، و چهرههایی برجسته در عرصهی عمومی.
به این نسل بعدی میتوان رِبِکا هابرماس، تِرِزیا انتسنسبِرگر، آلیسا والزر، سوفی کلوگه و کاتارینا کوزلک را نسبت داد.
روح جمهوری فدرال آلمان مدتهاست که فرزندان و نوههای خود را نیز به صحنه آورده است.
و اگر نگاه خود را باز کنیم و جستوجوگرانه به اطراف بنگریم، یک چیز دیگر را نیز میبینیم: روح آلمانی اساساً فقط مردانه نبوده است؛ روحی بود که، همچون فرزند زمانهی خویش، انسانی نیز بود و گاه حتی با زنان همدل و دوستدار آنان.
ویلهلم فون هومبولت، یکی از شخصیتهای اصلی این روح مردانهی آلمانی، در آوریل ۱۷۹۰ در نامهای به همسرش، کارولینه، مینویسد: «باید در احساسات من چیزهای بسیار زنانهای وجود داشته باشد.»
و ادامه میدهد: «بیش از یکبار به من گفتهاند که میتوان با من همانگونه سخن گفت که با یک زن.»
این دستهبندی دوتایی و دوگانه، که با مدرنیتهی بورژوایی استحکام بیشتری یافت، از همان آغاز، حتی در میان مردان آلمانی نیز، در عرصهی کار فکری، استثناهای الهامبخش و برجستهی خود را داشته است.
پدر دیگری از روح و اندیشهی آلمانی، یعنی فیلسوف ویلهلم دیلتای، نویسندهی پژوهشهایی دربارهی تاریخ روح آلمانی، در سال ۱۹۲۷ در این اثر، بهجز چند حامی زنِ سلطنتی، تقریباً منحصراً صدها مرد را گرد آورده بود.
همین دیلتایِ ریشسفید و پدرِ دختران، در حوالی سال ۱۹۰۰ از هلنه اشتوکر، فعال حقوق زنان، در دوران تحصیلش حمایت کرد. و هنگامی که گِرترود بویمر، که بعدها روزنامهنگار و سیاستمدار شد، در سال ۱۹۰۴ برای پژوهش خود دربارهی ساتیر گوته مدرک دکترا گرفت، دیلتای نیز عضو هیئت داوران بود.
این دیلتای، که یکی از پدران علوم انسانی با سنت آلمانی و از پایهگذاران آن بهعنوان مکتبی مبتنی بر تفسیر و فهم بود، خود در فراهم کردن این امکان نقش داشت که اندیشه و توان فکری زنان بتواند جایگاهی در دانشگاه و آکادمی پیدا کند؛ از طریق به رسمیت شناختن حق دسترسی زنان به نهادهای علمی.
بنابراین، دیدگاه منتقد ادبی مارسل رایش-رانیتسکی به هیچوجه اجتنابناپذیر نبود؛ همان کسی که معتقد بود زنان، بههرحال، در بسیاری از حوزهها قادر نیستند «کار بزرگی انجام دهند».
پس بیایید این را صریح و بیپرده بگوییم، تا سخنمان شبیه بزککردن واقعیت به نظر نرسد: پدرسالاری جنسیتزده با تمام قدرت تلاش کرده است صفوف و ساختارهای خود را مستحکم نگه دارد. بااینحال، کسی که امروز به دنبال صداهایی میگردد که بتوانند راهنمایی و جهتگیری فراهم کنند، دیگر صرفاً به دیوارهای قدرت مردانه برخورد نمیکند.
روح و اندیشهی حکم تاریخی دادگاه قانون اساسی فدرال آلمان دربارهی اقلیم، زنانه است؛ حکمی که رودا فِرهاین، وکیل، و گابریله بریتس، استاد حقوق، در شکلگیری آن نقش داشتهاند.
چشمانداز اندیشه و روح حاکم بر سیاست مالی آیندهی اروپا نیز تا حدی بهوسیلهی اقتصاددان، ایزابل شنابل، در بانک مرکزی اروپا شکل میگیرد. و کاتارینا پیستور، حقوقدان، نقدی قانعکننده و بنیادین از نظام حقوقی ارائه کرده است.
تفکری که ریشه در علوم انسانی دارد و در سراسر طیفهای سیاسی حضور مییابد، به شکلی مؤثر از طریق فیلسوفانی چون لیزا هرتسوگ، که جوایز متعدد دریافت کرده، و مورخانی چون کریستینا مورینا، برندهی جایزهی کتاب غیرداستانی، و نیز کورنلیا تسومبوش، برندهی جایزهی لایبنیتس در حوزهی مطالعات ادبی، بیان میشود.
این فهرست را میتوان بسیار طولانیتر کرد. در کتابفروشیها ــ که البته خبر تازهای نیست ــ میزها زیر سنگینی کتابهای زنان جوانی خم شدهاند که دربارهی جامعه تأمل و اندیشه میکنند.
بسیاری دیگر فقط گهگاه به این پرسش میاندیشند که زنبودن یا زنانگی چیست؛ آن هم در هستههای مرکزی قدرت.
اگر نهادی و از منظر ساختارهای دانشگاهی سخن بگوییم: امروز هرکس بخواهد در دانشگاههای آلمان دکترا بگیرد، میتواند یک استاد راهنمای زنِ خوب پیدا کند. اما در همین ماهها و سالهایی که جمهوری فدرال آلمان با صداهای بزرگ مردانهی خود وداع میکند، همزمان لحنی ضدجمهوری نیز بلند شده است؛ لحنی که میخواهد زنان را دوباره به جایگاههای قدیمیشان بازگرداند:
با این استدلال که زنان، بنا بر طبیعتشان، خواستههایی متفاوت دارند و طبیعتاً میل و آمادگی آنها برای کار فکری و اندیشیدن کمتر است. از همین رو، درست در این مقطع، ارزش دارد مجموعهای از پرسشها را با دقت مطرح کنیم تا ببینیم ما اکنون از چه جنسی از اندیشه و روح هستیم: آیا اساساً چیزی به نام «طبیعت زنانه» وجود دارد که ردپای خود را در اندیشیدن بر جای بگذارد؟
واژهی «روح» و «ذهن» هنوز چه چیزی برای عرضه دارد؟ و از نظر تجربی و آماری، وضعیت تعداد استادان زن در دانشگاهها و آکادمیها چگونه است؟ ما در این صفحات تلاش کردهایم پاسخ این پرسشها را پیدا کنیم.
از چند زن که دیدگاهها و برداشتهایشان بر افکار عمومی تأثیر میگذارد، دربارهی روح و اندیشهی مردانه پرسیدهایم: از یک مورخ، یک پژوهشگر علوم فرهنگی، یک فیلسوف و یک تاریخنگار اندیشه. سن آنها بین ۳۲ تا ۷۹ سال است و تقریباً همهی آنها مادر چند فرزند هستند. آنها گفتوگوی عمومی جامعه را پیش میبرند. و برای پیدا کردنشان اصلاً کار دشواری نبود.
به نقل از هفتهنامه دی سایت شماره 33 / 2026